
|
شطحيات عموقاسم | |
|
بیا باهم بتازیم! 2 "تاختن" فعل بسیار زیباییه برای من! چون خیلی از مفاهیم توی ذهنم رو می تونم باهاش فریاد بزنم و احساس کنم که شهوتم تهی می شه از گفتن اون احساس. این خیلی خوبه برای منی که اصولا نمی تونم با حرف زدن رابطه خیلی خوبی داشته باشم. آدم می تازه. به سمت غذا خوردن، درس خوندن، محبت کردن، عصبانی شدن، ورزش، و خیلی چیزای دیگه. خصوصا انسان می تازه به سمت یه دوست. واقعاً هيچ طوری نمیشه احساس پرهای یه پرنده رو با واژه توصيف کرد وقتی که انگشتهایی میره که قفل قفسش رو بعد از هزاران سال باز کنه یا احساس منو وقتی که می خوام بتازم به سمت یه دوست که هر چی ببینمش کمه و هر چه هم نبینمش بازم کمه. اصلاً نمی دونم دیدن و ندیدنش فرقی نمیکنه اونچه که هست احساس من هستش که با فعل تاختن صرفش میکنم..... واااااااااااااااااای ... باز من دیوانه ام مستم باز می لرزد دلم دستم باز گویی در جهان دیگری هستم هااااااااااااااااای نخراشی به غفلت گونه ام را تيغ! وااااااااااااااااااای نپریشی صفای زلفکم را باد! و آبرويم را نريزی دل! ای نخورده مست! لحظه ديدار نزديکست... و وقتی لحظه دیدار نزديک باشه بايد تاخت به سمتش. و من هم تاختم به سمتش به سمت "خشواش". اون بالا بالاها... نزديک اون خيلی بالاها... نزديک دماوند... عموقاسم، ،
بنال بلبل
اگر با منت سر زاريست:
1
بلبل ناليده!
من کنهها را دوست دارم نخسوزن اگر وحید باشد... 2 یه روز با مرحوم عمران صلاحی بودیم. داشت برامون از طنز صحبت می کرد. گفت من به یه جک خیلی علاقه دارم و اونم اینکه یه روز به یکی از هموطنان عزیز آذری زبانمون میگن که با "نخ سوزن" جمله بساز. میگه من همه ورزشکاران را دوست دارم، "نخسوزن" علی دایی رو و لبخند ملیحی بر لبانش جاری شد... هرگز فک نمی کردم که یه روزی برای تعبیر وحید کنه به این واقعه متوسل بشم... امروز که داشتم وارد قطب رباتیک میشدم دیدم یه فرکانس خاصی پرده گوشم رو می نواخت... خیلی آشنا بود و عجیب... وارد که شدم خشکم زد. وحید کنه بود با همون حرکات خاصی که بسیار مورد توجه ذهن منه... کلی از یو بی سی گفت و از اینکه میاد ایران آخرش، از اینکه درس خوندن خوبه ولی باید ارزش داشه باشه، از اینکه نسبت به 8 و 9 سال پیش تغییر کرده کانادا، از اینکه من تغییر نکردم و حسین کمی جا افتاده تر شده، از اینکه مطمئنه که من هرگز تغییر نمی کنم حتی از لحاظ ظاهر، از اینکه اونکه، از اونکه اينکه، از همه چی گفت ولی نگفت که چی داره توی ذهن من میگذره. وقتی هم سر ظهر من کمی دیر کردم نوشته بود (البته با ماژيک آبی و با روش پله ای نوشتن شعرهای سپيدی که به زور می خوان معنا به واژه زورچپون کنن!!!): حسین! .............. حنيف! ............................. برهان! من رفتم تا سال ديگه! ..................................v.b. و من مدام داشت از ذهنم می گذشت که من خیلی بیشتر از سابق کنه ها رو دوست دارم "نخسوزن" اگر وحید باشد... عموقاسم، ،
بنال بلبل
اگر با منت سر زاريست:
1
بلبل ناليده!
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان عمو |
| لوگو |
| بازديدکنندگان |
| پستهاي قبلي عمو |
| دفترچه يادبود عمو |
|
|
|
|